پندها و اندرزهای ارسطو ؟

ارسطو

ارسطو

1 . برای مردم چیزی بهتر از پادشاه صالح و چیزی بدتر از پادشاه فاسد نیست .

2 . نشانه ی بدی دنیا آن است که جانبی از آن به اصلاح نمی آید مگر آنکه جانبی دیگر فاسد شود؛ و صاحب دنیا عزیز نمی شود ، مگر آنکه دیگری ذلیل شود ؛ و به ثروت نمی رسد ، مگر آنکه دیگری فقیر گردد .

3 . عالم ، جاهل را می شناسد ؛ زیرا خود زمانی جاهل بوده ، اما جاهل عالم را نمی شناسد ؛ زیرا هرگز عالم نبوده .

4 . فرصت را هرگز از دست مده ، چرا که روزگار در آمد و شد است .

5 . مردن به نیکنامی ، بهتر از زندگی با بدنامی است .

6 . جاهل ، دشمن نفس خود است ؛ پس چگونه می تواند دوست دیگری باشد .

7 . پیش از انکه نفس خود را از بدی ها پاک سازی ، بدنبال تحصیل علم مرو که اگر چنین کنی ، هیچ علمی برای تو نفغ نخواهد داشت .

8 . لازمه ی سریع سخن گفتن ، لغزش است .

9 . از او پرسیدند : درباره ی چه چیزی نباید سخن گفت ، گرچه حق باشد ؟ گفت : مدح و ستایش خود .

پندها و اندرزهای افلاطون ؟

افلاطون

افلاطون

1 . اشرار در پی بدی های مردمند و از نیکی ها چشم می پوشند ، همچون مگس که زخم های بدن را می جوید و جاهای سالم را رها می کند .

2 . چون نفس انسان قوی شود ، صاحب رای و اندیشه گردد و آنگاه که ضعیف است ، به بحث می گراید .

3 . میل و خواهش مردم تابع میل و خواهش پادشاه آنهاست .

4 . ارسطو از او پرسید : در کدام وقت ، مرد سزاوار حکیم نامیده شدن است ؟ گفت : در آن وقت که از رسیدن به رای درست عجب نکند ، و در کارها تکلف ننماید و در وقت مضمت ، خشمگین نشود و در وقت مدح نخوت او را فرا نگیرد .

5 . عاقل باید که مراقب نفس خود باشد . خطاهای او را بزرگ و ثواب هایش را اندک شمرد .

6 . علم اندکی که همراه عمل باشد ، بهتر است از علم بسیاری که بدون عمل باشد .

7 . به کردار ، حکیم باش نه به گفتار . ، زیرا که کردار در عالم باقی به کار آید .

8 . از جمله مسائلی که جاهل آن معذور نیست ، این است که او را صانعی است و آن صانع بر افعال او مطلع است .

9 . از او پرسیدند : سزاوارترین مردم برای تدبیر مدینه ( شهرداری ) کیست ؟ گفت : آنکه که تدبیر نفس خود بهتر داند .

10 . دروغگو از دروغگوی دیگر ، در حذر است .

پندها و اندرزهای سقراط ؟

سقراط

سقراط

1 . در شگفتم از کسی که فنای دنیا را فهمیده و آن را بر چیزی که فناپذیر است ترجیح می دهد !

2 . نفس ، همه چیز را در خود گرد آورده است . پس هرکس که نفس خود را شناخت ، همه چیز را شناخته ؛ و هرکه آنرا نشناخت ، هیچ چیز را نشناخته است .

3 . اگر نادان خاموش باشد اختلاف از بین می رود .

4 . دنیا برای کسی که بدان میل ندارد ، زندان و برای کسی که دوستش دارد ، بهشت است .

5 . بهترین کارها میانه روی است .

6 . حکیم ، کسی است که بر شهوت های جسمانی غلبه کند .

7 . باید عاقل با نادان چنان سخن گوید گویی که پزشک با بیمار .

8 . انسان را دو گوش و یک زبان برای آن دادند که بیش از آن که سخن گوید ، بشنود .

9 . اگر سینه ات یارای نگهداری اسرار را ندارد ، سینه ی دیگران ناتوان تر است .

10 . اخلاق نیکو ، همه ی زشتی ها را می پوشاند و اخلاق ناپسند ، تمام نیکی ها را زشت می نمایند .

بزرگداشت عقل ؟!

توماس جفرسن

توماس جفرسن

توماس جفرسن سیاستمدار آمریکایی در نامه ای به برادرزاده اش در سال 1785 در باب عقل به دور از مذهب می گوید : (( عقل را محکم سر جایش قرار ده و برای هر نکته و هر نظری و هر نکته او را به داوری فرا خوان . با جسارت حتی وجود خدا را مورد سوال قرار ده ، چرا که اگر خدایی وجود داشته باشد ، باید از بزرگداشت عقل بیش از تکیه بر ایمان کورکورانه راضی باشد . ))

نگاه بهلول :

بقول قدیمی ها عقل سن و سال ندارد حرف حساب جواب ندارد .

آزادی اندیشه یعنی چی ؟!

این یعنی آزادی اندیشه ؟

این یعنی آزادی اندیشه ؟

می گن یه رهبر مذهبیه شاید مسیح شاید ؟

می گن یه رهبر مذهبیه شاید مسیح شاید ؟

آزادی اندیشه ؟

بخشی از افکار کارل فردریش با هردت در مورد سوالی بنام روشنگری چیست ؟

(( آزادی اندیشه و داوری مستقل از صاحبان قدرت ، مستقل از احکام کشیشان ، راهبان ، پاپ ها ، شوراهای کلیسا ، و جامعه ی مسیحی این است مقدس ترین ، مهمترین و تخطی ناپذیرترین حق انسان . انسان ها حق دارند آن را فراتر از همه ی حقوق و آزادی های دیگر گرامی بدارند ، چرا که فقدان آن نه تنها از خوشبختی شان می کاهد بلکه آنرا بکلی از بین می برد ؛ بدین جهت که فقدان آزادی تکامل روح نامیرای آنها را ناممکن می سازد … . آنها ، بدون این حق و اعمال آن ، به بردگانی بی نوا تبدیل می شوند ، و هنگامی که این حق خود را به کسانی وا می گذارند که با تقلید کورکورانه از انها از عقل و خرد خود دست کشیده اند ، روح و رستگاری خود را معرض خطر قرار می دهند ، و فرقی نمی کند که آن کسان بخواهد آنها را به سوی راستی رهنمون شوند یا دروغ ، بسوی بهشت یا جهنم .

من این آزادی را یک حق می نامم ، و براستی حقی تخطی ناپذیر است که خداوند به شما ارزانی داشته و هیچ کس نمی تواند و نباید آن را از شما بگیرد .

نگاه بهلول :

بقول افلاطون : (( اندیشه زبان نیست که در کام دهان زندانی گردد ، بلکه اندیشه عین کلام است و کلام در دهان تکرار می شود ، هرچند زبان در کام نچرجد )) .

.

.

انسان و آموزش با سه نگاه : ( سقراط ، افلاطون ، ارسطو )

انسان و آموزش

انسان و آموزش

سقراط گرچه با سوفیست ها از خیلی جهات مخالف بود ، به این اعتقاد عمومی پای بند بود . او نیز معتقد بود که تعلیم و تربیت بایستی انسان را شهروند بهتری باشد و در نتیجه او را به فرد خوشحالتری تبدیل سازد . ولی ، در حالیکه سوفیستها تاکید را بر فرد می گذاشتند سقراط شخص را در ارتباط با گروه مورد تاکید قرار می دارد . او می آموخت که ارزنده ترین چیزی که آدمی  می تواند داشته باشد دانش است . او معتقد بود  که دانشی این چنین از طریق رفع اختلافات فردی و کشف  موارد مهمی حاصل می شود که مورد توافق کلیه  اعضا می باشد.

مالنا یک واقعیت تلخ و آموزش انسانی

مالنا یک واقعیت تلخ و آموزش انسانی

مالنا بین آموزشهای انسانی

مالنا بین آموزشهای انسانی

مالنا و پسرک ج... که تت تاثیر آموزشهای انسانی قرار گرفت

مالنا و پسرک ج... که تحت تاثیر آموزشهای انسانی قرار گرفت

این اعتقاد ، سقراط را بر آن داشت تا در شهر آتن بگردد و اعتقادات و اظهارات مردمی را که با او به صحبت می ایستادند به مبارزه بطلبد . او نشان می داد که بسیاری از معتقدات آنان به خاطر سطحی بودنشان ، خطا است . او سپس بحث را با تعمق بیشتر بر مطلب ادامه می دادتا به حقیقت اصلی مورد نظر برسد . شیوه بحث او ، شیوه دیالتکیک یا سقراطی شناخته شده بود . در این شیوه سقراط مطلبی را که طرف مباحثه عنوان کرده میگرفت و شروع به تجزیه و تحلیل آن میکرد تا بی پایگی آن را آشکار سازد . سپس بعد از اینکه طرف مقابل به سستی نظر خود پی برد . سوال کننده که سقراط بود با طرح یک رشته سوال ،حقیقت مطلب را از لابلای پاسخهای سوال شونده استخراج می کرد .

سقراط معلم بزرگی که عمر خود را وقف تعلیم و تربیت کرده بود . شاگرد مشهور او افلاطون ، واضع یکی از نخستین تئوری های مربوط به تعلیم و تربیت بود .

در جمهوریت که یکی از بزرگترین آثار افلاطون می باشد ، ما به نظام آموزشی بر می خوریم  که به عقیده افلاطون ضامن سعادت و عدالت حکومت بود .

چون افلاطون معتقد بود که انسانها طبیعتا با هم متفاوت اند و لذا می  بایستی آنها را با توجه به اختلاف ریشه ای شان در طبقات خاص خودشان قرار داد ، طرحی را در ارتباط  با آموزش مردم اندیشد که این نیاز را مرتفع می کرد . به موجب این طرح مردم  برای قرار گرفتن در یکی از سه طبقه انتخاب می شدند و آ موزش می دیدند.

در طول هیجده سال اول عمر یک پسرجوان ، او می بایست آموزش ژیمناستیک ، موزیک و ادبیات می دید .او در این دوره می آموخت که بخواند و بنویسد .بنوازد وترنم کند و نیز در مسابقات ورزشی بسیاری شرکت نماید . در مقطع هیجده سالگی ، آنهایی که از خود توانایی نشان می دادندوارد دوره دوم آموزش می شدند و آنهایی که چنین نبودند دوره آموزشی شان به پایان میرسد و به مشاغل پیشه وری و بازرگانی و نظایر آن اشتغال پیدا می کردند . جوانانی که در نظام آموزشی ابقا می شدند دو سال دوره نظامی گری   می دیدند . در پایان دو سال ، یعنی در سن بیست سالگی ، آنهایی که معلوم میشد شایستگی و استعداد دوره آموزشی را ندارند به طبقه نظامیان  می پیوستند ومسئولیت دفاع از کشور را عهده دار می شدند . بقیه وارد دوره آموزشی وسیعتری در رشته های فلسفه ، ریاضیات ،موسیقی ، علوم ، و سایر موضوع های فرهنگی می شدند .اینان کسانی بودند که در نهایت به رهبری جامعه می رسیدند .در این نظام افلاطون می کوشید که از دوره های آموزشی برای انتخاب مردانی  شایسته جهت عهده دار شدن وظایف مختلف اجتماعی استفاده کند . واضح بود که افلاطون ،  آموزش و پرورش را از وظایف حکومت میدانست .

این دولت بود که از آموزش پرورش حمایت میکرد و آن را زیر کنترل خود می گرفت و موظف میشد که مردان را برای خدمات مختلف در ساختار اجتماعی آماده سازد .افلاطون معتقد بود که اگر حکومت این نظام آموزشی را اجرا کند ، موفق خواهد شد جامعه مطلوبی را بسازد که در آن هر کسی به کاری مشغول می شود که برای آن مناسب تشخیص داده شده و آموزش لازمه را نیز دیده است و در نتیجه خود را موفق و زندگی اش را توام با سعادت می یابد .

ارسطو معتقد بود که هدف تعلیم تربیت بایستی ترغیب مردم به پارسایی باشد . او قائل به سه دوره آموزشی بود که با سه دوره زندگی فرد مطابقت داشت.دوره اول که از تولد تا هفت سالگی است باید به تمامی صرف پرورش بدن شود تا آن را برای دوره مدرسه آماده سازد . دوره دوم دوره رسمی مدرسه رفتن است که از سن هفت سالگی شروع میشود و تا سن بیست و یک سالگی ادامه دارد .این دوره شامل آموزش ادبیات ، موسیقی ژیمناستیک و نظایر آن می باشد .

برای ارسطو هم مانند افلاطون ، تعتیم و تربیت وظیفه حکومت بود و باید توسط آن نیز کنترل می شد . ارسطو دولت را مسئول آن میدانست که تصمیم بگیرد کدام کودک بعد از تولد باقی بماند و کدام ، به خاطر نقص عضو و ناهنجاری های دیگر ، معدوم شود .ارسطو همچنین معتقد بود که دولت مسئول این است که چه کس با چه کسی ازدواج کند تا مطمئن شوند که فرزند سالمی به دنیا خواهند آورد . از دید ارسطو ، حکومت بایستی از تعلیم و تربیت به عنوان وسیله ای برای توسعه شایستگی های شهروندانی که می توانند از کشور خود دفاع کنند و آن را مکانی بهتد بسازند استفاده کند.

موضعی که ارسطو و افلاطون اتخاذ کرده بودند ،موضعی که در آن بر تعلیم و تربیت به عنوان وسیله ای برای آموزش شهروندان تاکید می شد ،در زمان خودش تاثیر وسیعی در زندگی آتنیان نداشت . در عوض ، موضع سوفیست ها مبنی بر اینکه آموزش بر این است که تامین منافع شخصی در جامعه نقش نخست را داشتهباشد به شدت رواج داشت . فردانگاری وقت قرار نبود به خاطر چند فیلسوف از رواج بیفتد . مردم به فلاسفه گوش می کردند ولی منافع خودشان را دنبال می نمودند و طرفدار تحصیلی بودند که آنها را در زندگی اجتماعی موفق می داشت .مردم غرق رویاهای مربوط به موفقیت های شخصی بودند و حال و حوصله آن را نداشتند که به حرف فیلسوفان که پیشنهاد می کردند موفقیت و سعادت در دراز مدت بستگی به رفاه گروه دارد گوش دهند .

نگاه بهلول:

انسانی آموزش یافته در ساختاری آموزشی

انسانی آموزش یافته در ساختاری آموزشی

مطلبی در باب آموزش :

اندیشه زبان نیست که در کام دهان زندانی گردد ، بلکه اندیشه عین کلام است و کلام در دهان تکرار می شود ، هرچند زبان در کام نچرجد .

اگر آموزش در چها رچوبی هدفمند با افکاری قابل سود انحصاری قرار گیرد دیگر آموزش نیست .

نظر شما چیست ؟


مردم و حکومت با سه نگاه : ( سقراط ، افلاطون ، ارسطو )

جمع بزرگان گیتی

جمع بزرگان گیتی

سقراط ابتدا پرسشهای مهمی را که در ارتباط با مسئله ی حکومت وجود داشت مطرح ساخت . گزنفون ، در کتاب خود تحت عنوان ( یادمانها ) می گوید که سقراط هرگز از سوال کردن از اشخاصی که با او روبرو می شدند خسته نمی شد . او می پرسد :

(دولت چیست ؟ دولتمرد کیست ؟ ) (حاکم بر انسان چه کاره است ؟ ) ، (خصو صیت حکمرانی کدام است ؟ ) گر چه او به این پرسشها پاسخ نمی داد ، آنها را به عنوان پایه و اساس ضرورت پاسخگویی مطرح می کرد و لذا بزرگترین وظیفه آدمی را کسب دانش می دانست . از نظر سقراط ، شهروند خوب کسی است که همیشه در جستجوی دانش است و از پرسیدن باز نمی ایستد . سقراط معتقد بود که وقتی کسی دانش راستین را کشف کرد به درستی عمل خواهد کرد و در ارتباط با همنو عان خود راه صحیح را پیش خواهد گرفت .

اگر چه سقراط در حکومت آتن نواقصی را مشاهده کرد و قسمت اعظم وقت خود را برای بازشناسایی این نواقص صرف می نمود و حکام را به خاطر عقاید اشتباهشان درباره دولت به باد انتقاد می گرفت ، با این وجود به شدت به آتن و آتنیان وفادار بود . زمانی که آتنیان سقراط را به مرگ محکوم کردند ،محکومیتی که او و خیلی از مردم آن را به شدت ناعادلانه می دانستند ،او پیشنهاد دوستانش را به دادن رشوه به نگهبانان و فرار رد کرد . در این باره سقراط اینطور استدلال می کرد که اگر به فرار متوسل شود قانون را شکسته است و کاری کرده است که موجب ضعیف تر شدن حکومت می شود . حکومت علیرغم اشتباهاتش برای سقراط مادری بود که به او زندگی بخشیده و او را کسی کرده است که هست . سقراط نمی توانست گمراهی حکومت را تاب بیاورد چون حکومت را نیز چون مادر می دانست . روش سقراط شورشی نبود . او حتی نتوانست تبعید را بپذیرد و از حکومت روی برگرداند . برعکس سقراط به پیروانش پند داد که به حکومت آتن وفادار بمانند و از این طریق آن را برای اصلاح اشتباهاتش یاری کنند .

شاگرد بر جسته سقراط . افلاطون پیگیری مسئله را از همانجایی که سقراط رسانده بود به عهده گرفت و کوشید راه حلی پیدا کند . او بر این باور بود که حکومت برای رشد فرد به بالاترین درجه لازم است . از نظر سقراط خیر و نیکی ، خیر و نیکی در انزوا نبود بلکه خیری بود که در گروه مصداق پیدا می کند . مرد خوب شهروند خوبی است . لذا حکومت بایست طوری ساخته شود که زندگی خوب و توام با خیر را برای همه فراهم آورد .

افلاطون معتقد که فرد بایست خود را تابع حکومت بداند . ولی این حالت ، صرفا وسیله ای است که او به واسطه آن می تواند به کاملترین درجه رشد خود برسد . افلاطون همچنین اعتقاد داشت که خیر انسان به خیر و نیکویی گروه و جامعه بستگی دارد . وجود قانون لازم است برای اینکه بعضی ها از همکاری با حکومت خوب امتناع می ورزند .

قانون کمک میکند که این دسته از افراد جامعه نیز به عقل بیایند و در نتیجه تمامی جامعه یکپارچه خیرو نیکی شود .

افلاطون عقیده داشت که بهترین اذهان و نیز لطیف ترین روحها بایست زمام امور حکومت را در دست داشته باشند . این افراد طبقه فیلسوف حاکم را به وجود می آوردند و قدرت و اختیارشان نباید توسط بقیه مردم مورد سوال قرار گیرد . او معتقد بود که چون اینان فیلسوف ، حاکم هستند ، حکومت شان عادلانه و خوب خواهد بود . آنها قادر به تشخیص خوب از بد هستند و بدون تردید به کار خوب مبادرت خواهند ورزید . او موفق خواهد شد که بقیه اعضای حکومت را بر حسب استعدادشان در طبقات جامعه جای دهد . آنهایی که در جنگ استعداد دارند در طبقه جنگجویان و آنهایی که استعداد تجارت دارند در طبقه تجار جای خواهند گرفت . بردگان نیز در طبقه خود قرار داده خواهند شد . ازنظر افلاطون چنین ساختاری در جامعه بهترین حکومت ممکن را برقرار می سازد و در آن هر فرد به کاری که در تخصص خودش است مشغول خواهد شد . از نظرگاه افلاطون در چنین ساختاری است که افراد مجال رشد کافی در حرفه خود پیدا می کنند .

حکومتی آرمانی با این مشخصات ،در کتاب مشهور افلاطون تحت عنوان ( جمهوریت ) به تفصیل شرح شده است . در کتاب دیگری که کمی دیرتر نوشته شده بود و عنوان ( قوانین ) را داشت ، افلاطون باور خود را در زمینه اینکه هر شهروندی بایست در تشکیل دولت رای داشته باشد و نیز اینکه تمام کارهای یدی بایست به بردگان محول گردد ، را مورد بحث و موشکافی قرار می دهد .

تئوری افلاطون درباره حکومت اساسا نظریه ای اشراف منشانه است . افلاطون مرد ثروتمندی بود . او فرزند کسی بود که به بالاترین طبقه اجتماعی آتن تعلق داشت . با این سوابق خانوادگی ، افلاطون هرگز نمی توانست تفکری مردم سالارانه داشته باشد . بلکه بر عکس ، تفکر او با تفکر اشرافیت وقت بیشتر هماهنگ بود . ( هر چند تئوری او در ارتباط با کنترل کامل زندگی اعضای جامعه توسط حکومت ، جنبه سوسیالیستی دارد ) طبق نظر افلاطون ثروت کل جامعه می باید بر اساس نیاز افراد و میزان استحقاقشان بین آنها تقسیم شود . و این با حکام جامعه است که طبقه اختماعی و زندگی هر فرد از افراد جامعه را برایشان تعیین کنند . قدرت عالی با دولت است . افلاطون با اضافه کردن اینکه در چنین حکومتی افراد سعادتمند خواهند بود و به حداکثر استعداد ذاتی شان خواهند رسید . موفق می شود تا حدی از زهر آگینی دکترین خود بکاهد .

ارسطو ، شاگرد افلاطون  ، فلسفه ای را در مورد دولت پروراند که شباهت زیادی با فلسفه استادش داشت . او معتقد بود که انسان طبیعتا حیوانی اجتماعی است و لذا راستین ترین شکل خود را می تواند فقط در جامعه و در میان هم نوع خود داشته باشد . اگر چه ابتدایی ترین شکل زندگی اجتماعی فامیل و بعد جامعه بود ، هدف تکامل تدریجی اجتماعی ، از نظر ارسطو ، تاسیس دولت شهر بود که در دوره زندگی او در یونان متداول بود .

چون ، همانطور که قبلا گفتیم ، ارسطو باور داشت که کل مقدم و مرجع بر جزء است ، بر این اعتقاد نیز پا می فشرد که دولت یا حکومت مهم تر و مقدم بر اعضای جامعه است . فرد در یک حکومت به دنیا می آید که خیلی پیشتر از او وجود داشته است . ارسطو معتقد بود که هدف حکومت این است که شهروندان خوب پرورش دهد . لذا لازم می آمد که طوری سازماندهی شود و عمل نماید که افراد خوبی به جامعه معرفی کند . اگر حکومت نتواند افرادی تربیت کند که زندگی پارسایانه و شادی داشته باشند از وظیفه اصلی خود باز مانده است . او معتقد بود که اساسنامه های گروه های اجتماعی می بایست با طبیعت و نیازهای اعضای آن تطبیق داشته باشد . ولی در هر گروه افرادی هستند که از جهات مختلفی با هم برابر نیستند . بنابراین ، یک اساسنامه خوب می یاید این نابرابری های طبیعی را تشخیص دهد و حقوق اجتماعی را بر اساس آن تفویض نماید . تا آنجا که آحاد یک جامعه با هم برابرند قانون اساسی می باید حقوق مساوی برای آنها قائل شود ولی اگر با هم نابرابر بودند بدیهی است که مطابق همان قانون اساسی حقوق نابرابر خواهند داشت .

در میان جنبه های نابرابری که ارسطو تشخیص داده بود مواردی قرار می گرفت که به توانایی های شخصی ، ملک و زمین ، تولد و آزادی ( ضد بردگی ) مربوط می شد . شما با بردگان رفتاری متفاوت داشتید تا با آزاد مردان ، و نیز با کودکان برده رفتاری می کردید که با کودکان غیر برده چنان رفتار نمی کردید .

ارسطو بر این باور بود که حکومت پادشاهی ، اشرافی و ملی ( پالیتی ) که در آن اعضا تقریبا برابرند ، بهترین شکل حکومتی است . در مقابل او حکومت های استبدادی و الیگارشی و دموکراسی را محکوم می کرد .

به نظر ارسطو بردگی در یک حکومت خوب عملی است عادلانه . چون به اعتقاد او بردگی یکی از نهادهای طبیعی بود . با این حال او فقط خارجیان را برای بردگی مناسب می دانست . ارسطو از آن جهت این موضع را اتخاذ کرده بود که تصور می کرد خارجیان همه ملت ها پایین تر از یونانیان هستند و لذا برای بهره مندی از حقوقی که یونانیان داشتند محق نبودند .

سقراط ، افلاطون و ارسطو همه از حل مسئله حکومت در ارتباط با فرد عاجز بودند . تئوریهای آنها روی کاغذ خوب بود . خیلی از اشخاص متفکر آن زمان نظریات آنها را می خواندند و به آن علاقمند می شدند .

ولی روح فردانگاری قهرمانانه ای که سوفیستها عنوان کرده بودند فضای یونان را فرا گرفته بود و لذا هر کسی در درجه اول به خود و موفقیت شخصی اش اهمیت می داد . بر اثر این تفکر به تدریج ولی به یقین وحدت حکومت از هم گسیخت . فردانگاری معبری نبود که در مقابل دشمنان آتن و سایر دولت ، شهرهای یونان بتواند ایجاد وحدت کند . در نتیجه دشمنان موفق شدند و دولت ، شهرهای یونان یکی پس از دیگری زیر سلطه آنان قرار گرفتند . آتن ، کورنیث ، و اسپارت ، سه دولت ، شهر بزرگ یونان یکی به دنبال دیگری سقوط کردند و در نهایت تمامی یونان در جنگ چائرونی در سال 338 ق . م به تصرف فیلیپ مقدونی در آمد . فردانگاری ثابت کرد که سمی داخلی بود که نهایتا دولت ، شهرهای یونان را آنچنان ضعیف کرد که نتوانستند مقاومت موثری در برابر دشمنان خود نشان دهند و لذا سقوط آنها اجتناب ناپذیر بود

نگاه بهلول :

حکومت بخشی از یک جامعه ی پویا و آزاد و بسته است البته با در نظر گرفتن نکته ی حکومت آزاد و بسته حکومتی که در عمل در معنای کلمه به حکومتی آزاد و بسته تعریف می شود .

نظر شما چیست ؟

ماهیت جهان با دو نگاه : ( افلاطون ، ارسطو ) ؟


دو اندیشمند بزرگ افلاطون ، ارسطو

دو اندیشمند بزرگ افلاطون ، ارسطو

از نظر افلاطون :

جهانی که ما از طریق حواس خود مشاهده ، لمس و تجربه می کنیم واقعی نیست بلکه رو گرفت جهان حقیقی است . در روگرفت جهان ما به وفور می بینیم که اشیاء به طور دائم در حال تغییر . آمدن و رفتن هستند . این جهان مملو است از اشتباه ، نقص و شر . چنین جهانی وجود دارد و ما نیز دائما آنرا تجربه می کنیم ولی حقیقت ندارد . از نظر افلاطون جهان دیگری وجود دارد که حقیقی است و مامن حقایقی است که تمامی تجربه های مرتبت به این دنیای ما از آنها تقلید و رونوشت شده است او آن جهان را جهان مثل نامید و معتقد بود که در جهان مثل ، مثلا درختی وجود دارد که تمامی درختان این دنیای غیر واقعی رونوشت آنند خانه ای هست که کلید خانه های دنیای روزمره ی ما از روی آن ساخته شده است . وبالاخره نتیجه گیری می کرد که هر آنچه در دنیای غیر واقعی که مورذ مشاهده ی ما است وجود دارد . روگرفت مثالی است که در جهان مثل قرار گرفته است . مثل از نظر افلاطون از هر حیث کامل و لایتغیر بودند و مرگ ونابودی در آنها راه نداشت .

گذشته از مثل ، اصل دیگری نیز در جهان وجود دارد این اصل (( ماده )) می باشد .

بین ماده و مثل تفاوت عمیقی هست . ماده را می توان ماده ی خامی دانست که مثل بر روی آن نقش می بندد . بگذارید اینجا کار مجسمه ساز را مثال بزنیم فرض کنیم که مجسمه سازی می خواهد از تصویری که در ذهن دارد مجسمه ای بسازد در حال حاضر این تصویر مستقل از تمامی سنگهای مرمر جهان در ذهن مجسمه ساز وجود دارد . ولی برای اینکه مجسمه ساخته شود به یک قطعه سنگ مرمر احتیاج است تا دیگران بتوانند توسط حواسشان مجسمه را ببینند لذا مجسمه ساز یک قطعه سنگ مرمر را بر می دارد و تصویری که در ذهن دارد روی آن پیاده می کند مجسمه ای را خلق می نماید . مرمر بعنوان ماده ی خام تجسم بخش تصویر ذهنی مجسمه ساز می شود مجسمه ساز ممکن است مجسمه های متعددی بسازد بدون اینکه کوچکترین اثری در ذهنیت او داشته باشد .

اقلاطون تصور می کرد که جهان نیز به همین منوال ساخته شده است . تمام آنچه را که در طبیعت توسط حواسمان تجربه می کنیم وجود خود را مدیون نفوذ جهان مثل بر روی ماده هستند . جهان محسوس جهان واقعی نیست بلکه ترسیم جهان واقعی بر روی ماده است . بدین سان تمامی اشتباهات ، تمامی تغییرات و تمامی نقایص معلول ماده است نه مثل .

به نظر افلاطون عالم مثل معماری هست بنام دمیورژ که جهان مثل را با ماده می آمیزد درست همانطور که مجسمه ساز برای ساختن مجسمه ، تصویر ذهنی خود را روی سنگ مرمر پیاده می کند . دمیورژ از همه ی چیزها تصور کاملی دارد و توده ی عظیمی از ماده نیز در اختیار او است افلاطون هرگز به ما نمی گوید که دمیورژ ، مثل و ماده در اصل از کجا آمده اند موقعی که فراگرد خلق شروع می شود همه ی این مصالح آماده ی کار می باشد . هر وقت دمیورژ مثالی را در تماس با ماده قرار می دهد موجودی خلق می گردد . در حقیقت از یک مثال تعداد کثیری شی ء به وجود می آید . مثلا از درخت بلوط فقط یک مثال کامل در عالم مثل وجود دارد در صورتی که در جهان شناخته شونده با حواس از درخت بلوط میلیونها درخت وجود دارد . این قاعده در مورد تمام موجودات عالم صادق است . جهان حواس ترکیبی از مثال کامل و ماده است مثال از این ترکیب که هیچ گونه تاثیری نمی پذیرد و همچنان کامل و لا یتغییر به بقای همیشگی خود ادامه می دهد .

افلاطون را فیلسوف ایدئالیست ( معتقد به اصالت معنی و روح ) می شناسند زیرا او معتقد بود که جهان واقعی جهان مثل و یا تصورات است بعضی از شاگردان فلسفه می گویند که درستر بود افلاطون را به جای فیلسوف ایدئالیست فیلسوف ایدئائیست می خوانند چه مرکزی است علائق فلسفی او در ایده ها خلاصه می شود .

ولی ما چه او را ایدئالیست بخوانیم و چه ایدئائیست در اعتقادمان به این اصل که افلاطون باور استواری داشت که جهان قلمرو مثل کامل و و لایتغییر و نیز  ماده می باشد خللی وارد نمی کند . برای افلاطون جهان مثل جهان واقعی و راستین بود و جهخانی را که با حواس خود می شناسیم جهان غیر واقعی و روگرفت جهان واقعی تلقی می گردید . با ترسیم مثل بر روی ماده ، جهان عظیمی از اشیاء بی شماری تولید می شود . افلاطون معتقد بود که تمامی نقایص جهان محسوس ناشی از این واقعیت است که انطباع مثل که از صفت کامل سود می برد بر ماده غیر ممکن است . ماده ناقص است و از این رو است که مثل راتا حدی تیره می سازد و از شکل اصلیش خارج می کند .

نظریه ارسطو :

بطوری که دیدیم دموکریتس و اتمیست ها جهان را بر حسب اتمهای متحد الشکل و متحرک تفسیر می کردند . افلاطون نیز جهان را بر حسب مثل کامل که تا حدی بر روی ماده اثر می گذاشت تعریف می نمود . ارسطو ، فیلسوفی که از میان بزرگترین فلاسفه ی جهان ، در کنار افلاطون قرار می گرفت می کوشید درباره ی تکوین جهان به تبعینی دست یابد که حد فاصل بین افلاطون و اتمیست ها باشد .  ارسطو مایل بود که وجود ماده را تایید کند . او به عنوان شاگرد افلاطون همچنین باورداشت که مثل وجود دارد و سعی می کرد این دو تفکر را به طریقی به هم بیامیزد که از راه حل پیشنهادی افلاطون قانع کننده تر باشد . مسئله ی او در اینجا این بود که چگونه مثل لایتغییر ، کامل و ازلی را بر روی ماده ی بی جان مرتسم سازد ؟ در پاسخ این معضل او به این تصور دست یافت که مثل ( بنا به اصطلاح افلاطون ) ، یا صور ( بنا به اصطلاح خود ارسطو ) در خارج و فوق اشیاء به صورت امری ما بعد طبیعی قرار ندارد . بلکه هر چه هست در درون و در ذات موجودات می باشد . او می آموخت که اقتران صورت و ماده جنبه ی همیشگی و جاودانی دارد . لذا معتقد بود که جهانی که به وساطت حواس ما تجربه می شود ، بنا به قول افلاطون ، رو گرفت محض جهان واقعی نیست بلکه خود جهان واقعی است در اینجا صورت و ماده یکی است و هیچ یک را جدا از دیگری نمی توان تجربه کرد . تنها از طریق تفکر است که ما می توانیم این دو را سوای از هم به تصور در آوریم در غیر این صورت دو همیشه باهم هستند .

بگذارید برای مثال تخم درخت بلوط را در نظر بگیریم . تخم بلوط ترکیبی است از صورت و ماده . ما صورت تخم بلوط را که مشخصه ی تمامی تخمهای بلوط است به خوبی تشخیص می دهیم و هر وقت که چشم مان به تخم بلوط می افتد آنرا فورا باز می شناسیم . مورد مثال ما تخم بلوط به خصوصی است ، ما هرگز در تجربه ی خود صورت تخم بلوطی را که جدای از تخم بلوط مخصوص باشد مشاهده نمی کنیم . تخم بلوط مورد مثال علاوه برصورت دارای ماده نیز می باشد . صورت تخم بلوط سعی می کند که خود را در ماده بیابد و نتیجه ی این کنکاش تخم بلوطی است که ما در معرض تجربه ی خود داریم  هرچه این تخم بلوط کامل تر باشد صورت آن بهتر تحقق و ترسیم گرفته است .

تخم بلوط ممکن است به درخت بلوط تبدیل شود . لذا تخم بلوطی که ما در دست خود داریم ماده است و صورتی که تخم مزبور می کوشد به آن تحقق بخشد درخت بلوط می باشد . وقتی که تخم بلوط کاشته شد و رشد یافت به تکاپو می افتد تا به درخت بلوط تبدیل گردد و صورت آن را در خود بیابد . به همین منوال ممکن است که درخت بلوط به تخته چوبهایی تبدیل شود که برای ساختن میز ، صندلی ، و سایر لوازم از این قبیل به کار می رود در اینجا درخت بلوط حکم ماده را دارد و اثاثه و مبلمانی که از آن ساخته می شود حکم صوری که درخت بلوط در صدد تحقق بخشیدن به آنها است .

در هر یک از این موارد ، از تخم بلوط گرفته تا درخت بلوط و مبل واثاثه ، وجود دو چیز محقق است : ماده و صورت . در کلیه ی مراحل هدفی که وجود دارد هم تحقق صورت است و هم ماده به منظور متحقق ساختن صورت بعدی . بدین ترتیب ملاحضه می کنیم که صورت هرگز تغییر نمی یابد و همیشه به یک شکل باقی می ماند . صورت تخم بلوط پیوسته تخم بلوط است و هرگز صورت تخم بلوط را به خود نمی گیرد . اما ماده چنین نیست . ماده در حین تغییر ، صور مختلفی پیدا نمی کند . ماده ی بلوط نخست صورت تخم بلوط ، و بعد صورت درخت بلوط و بالاخره صورت یک قطعه از مبلمان را می پذیرد این فرایند تا بی نهایت ، تا زمانی که تغییر متحقق می شود ادامه می یابد . ماده همیشه تحقق و تجلی گاه صورت است .

ارسطو معتقد بود هر وقت که ما به جهان و طبیعت می نگریم هم ماده را می بینیم و هم صورت را . از نظر او هیچ ماده ای جدای از صورت و هیچ صورتی فارق از ماده وجود ندارد . ماده و صورت هر دو سرمدی و جاویدانند . آنها نه مخلوقند و نه زوال پذیر . ارسطو اعتقاد داشت که جهان را می توان بعنوان فراشدی تبیین کرد که در آن ماده دائما می کوشد خود را در صور مختلف که برایش امکان پذیر است متحقق سازد .

اگر ما بخواهیم جهان را به درستی بفهمیم می توانیم آنرا به مجسمه سازی تشبیه کنیم که دست اندر کار ساخت و تولید مجسمه است . در حالی که این مجسمه ساز در فلسفه ی افلاطون مستقل از ماده ( در اینجا سنگ مرمر ) است در فلسفه ی ارسطو بل عکس متکی و مبتنی بر ماده ( سنگ مرمر ) می باشد .  تصور ارسطو از یک مجسمه ی کامل صورتی که سنگ مرمر    در صدد متحقق ساختن آن است،عملا در خود سنگ قرار دارد(نه مانند فلسفه ی افلاطون در خارج از آن).

خیلی مهم

بر اساس این تفکر ارسطو معتقد بود که هر شیء در عالم متشکل از چهار علت است . نخستین علت با تصور مجسمه که صورتی است در ذهن مجسمه ساز قبل از شروع کار تطبیق می کند . صورتی که قرار است روی سنگ تحقق یابد و ارسطو آن را علت صوری می نامد . دومین علت ، علت مادی است و این علت همان سنگ یا ماده ای است که مجسمه ساز قرار است روی آن کار کند . سومین علت ، علتی است که با آن مجسمه ساخته  می شود واین اشاره به سازنده و وسایل ساخت دارد و آن را علت فاعلی می نامند و بالاخره علت چهارم علتی استکه قصد و منظور نهایی ساختن مجسمه را که نشستن روی آن باشد می رساند و ارسطو آن را تحت نام علت غایی معرفی می کند.

از نظر ازسطو علل چهار گانه در تمام مراحل :تکوین ، تغییر ، رشد و شدن در کارند . او می گوید ما نبایستی هنرمند ( در این جا مجسمه ساز )را جدای از ماده کازش ( در این جا تخته سنگ مرمر ) بدانیم بلکه بایستی او را بخشی از آن تلقی کنیم.فرض کنید شخصی خیال دارد مثلا پزشک شود . لذا می کوشد خودش را به چیز دیگری تغییر دهد تصور او از پزشک شدن (علت صوری):بدنش با تمام خصوصیات آن (علت مادی) : آن چه را که برای تحقق این هدف به کار می بندد( علت فاعلی ) : و بالاخره دلیلی که به موجب آن شخص مورد مثال خیال دارد از چیزی که بوده به پزشک تغییر یابد ( دلیل غایی ) دانسته می شود . در این مثال شخص مزبور در درون چیزی است که تغییر می یابد و چیزی می شود که به وجود می یابد .

از دیدگاه ارسطو ، حرکت می بایست از طریق اتحاد صورت وماده تبیین کرد .

زمانی که ماده در مقابل صورت مقاومت به خرج می دهد نتیجه چیزی می شود که از شکل عادی خارج و با اشتباه و شر مقرون است .با این حال باید دانست که ماده علی رغم  این نقیصه ، که گاهی اتفاق می افتد ،  به صورت کمک می کند تا به آنچه می خواهد تحقق بخشد .

از آنچه پیشتر گفتیم روشن می شودکه جهان جهانی صرفا مکانیکی نیست.

جهان او مانند جهان اتمیست ها توده ای از اتم نیست که دایم در حرکت باشد و اشیاء را تولید کند.جهان او جهانی است که وجه مشخصه اش یاری رساندن به مقاصدی است که ماده در تکاپوی تحقق آن است . در این جهان برای باشندگی گونه ای جدو جهد و کشمکش برقرار است . ما به چنین جهانی ، جهان هدفمند و غایت دار می گو ییم به جهانی که صرفا بر حسب  تصادف بنا شده باشد .

اگر قرار باشد تخم بلوط مرتبا بکوشد تا به درخت بلوط تبدیل شود و درخت بلوط نیز دایما درصدد این باشد که به قطعات تخته تغییر صورت دهد و نیز اگر بنا باشد این جریان ادامه یابد و دایما تکرار شود ، عاقبت کار به کجا خواهد کشید ؟ آیا این فراشد بالاخره در جایی متوقف خواهد شد ؟ آیا همه اشیاء جهان در قید این هستند که به چیز دیگری تبدیل شوند ؟ انتهای این زنجیره را در کجا باید جستجو کرد؟ارسطو برای این تسلسل قائل به پایان بود . او این پایانه را علت نخستین یا محرک بی حرکت نامید و آن را صورت خالص میدانست بدون هرگونه ماده و تعین . ما قادر نیستیم این پایانه را درک و تجربه کنیم ولی می توانیم درباره آن بیندیشیم .بدین ترتیب ، ما  می توانیم در انتهای نهایی یک سو ، به ماده خالص و بدون صورت بیندیشم ودر انتهای نهایی سوی دیگر ، صورت خالص و بدون هر گونه ماده را مورد تفکرقراردهیم . ولی در هیچ حالتی قادر نیستیم هیچ یک از این دو را تجربه کنیم . جهانی که ما مشاهده و تجربه می کنیم جهان صندلی ها ،ستاره ها، زمین ، انسان ها و سایر چیزها جهانی است که در آن ماده و صورت با هم آمیخته اند . هر شیء در این جهان تحقق بالفعل صورتی است و ماده ای بالقوه برای تحقق صورتی دیگر می باشد . بدین طریق بود که ارسطو می کوشید مسئله مربوط به چیستی جهان را حل کند .

نگاه بهلول :

به قول معروف آدم وقتی مطالب فوق را می خواند نمی تواند در حضور قاضی پشتک بزند

فقط می توانم بگویم در منظومه ی شمسی یکصد و پنجاه میلیون سیاره وجود دارد که کره ی زمین یکی از این یکصد و پنجاه میلیون سیاره می باشد فقط می توانم در مقابل طراح و سازنده ی آن سر تعظیم و عرض ادب فرو آورم به یاد حرف بزرگی می افتم که می گفت : انسان در عین واحد چندین جهان و خدا را یکجا می سازد اما از ساختن و به وجود آوردن یک کرم در می ماند .

ماهیت خداوند با سه نگاه : (سقراط ، افلاطون ، ارسطو ) ؟

سقراط ، افلاطون ، ارسطو

سقراط ، افلاطون ، ارسطو

یکی از کسانی که می کوشید تا مفهوم دقیق تر و پایدار تری برای خداوند بیابد سقراط بود . او تاوان پیشوا بودن در این زمینه را که موجب سوء تفاهم توده های مردم شده بود با جان خود پرداخت . مردم فکر می کردند که او اعتقاد به خدایان را در میان جوانان سست می کند . بنابراین سقراط را به خاطر گناهی که از دیده ی عامه در این زمینه مرتکب شده بود محکوم به مرگ کردند .

اما شاگرد او افلاطون ، کلمه ی خدا را به کار می برد ولی کاربردش از کلمه خیلی گیج کننده است . اغلب انسان احساس می کند که او درست مانند عامه ی مردم معتقد به چند خداست که بر قسمت های مختلف جهان حکومت می کنند . در حقیقت ، مفاهیم رایج از خدا در کارهای او به وفور یافت می شود . در سایر موارد به نظر می رسد افلاطون وجود یک خدا را که فرمانده و فرمانروای کل جهان است تبلیغ می کند . افلاطون در کتابش تحت عنوان تیمائوس شرح می دهد که چگونه ( دمیورژ ، خداوند ) معمار عالم با ترسیم مثل که از پیش آماده اند بر ماده که آن نیز از قبل وجود داشته ، جهان و موجودات آن را می سازد یا می آفریند .

اما در جای دیگر می بینیم که افلاطون از خالق جهان به عنوان منبع ارواح سخن می گوید . زیرا افلاطون معتقد به خدایان متعدد بود که هر یک از آنها به زعم او شباهت زیادی به روح آدمی داشته اند . در میان خدایان مثل خیر ، کل جهان مثل ، روح جهان ، ارواح سیارت و تمامی خدایان مذهب رایج قرار دارند . ولی در مورد خدایان ، افلاطون هرگز به صراحت سخن نگفته است . شاید افلاطون می کوشیده که از اعتقادات مردم برای تعلیم حقایق عمیق تر استفاده کند . در بعضی از نوشته های او مشاهده می شود که افلاطون سعی نکرده درباره ی به وجود آمدن جهان مثل یا ماده شرحی عرضه کند . او ظاهرا فرضش بر این است که اینها از ابتدا بوده اند . او هرگز نکوشید منبعی را که ( دمیورژ ، خداوند ) از آنجا آمده را تشریح کند . از نظر او گویا خدا نیز از ازل وجود داشته است . اما نهایتا افلاطون با دادن مثل و ماده او را وا می دارد تا تمام خدایانی را که عامه ی مردم به آن اعتقاد داشتند خلق نماید . ولی در بقیه ی رسالات افلاطون می بنیم که او خدا را به عنوان خالق همه چیز در جهان نام می برد و او را هدف موجودات عالم اعم از انسان و غیره ی آن می داند . افلاطون با عقیده به اینکه روح انسان مانند خداوند است و بدن زندان روح می باشد ، می نویسد : ما بایستی هر چه سریعتر خود را از زمین برهانیم و به خدا وصل شویم . اینجاست که می بینیم تفکر افلاطون حال و هوای عرفانی به خود می گیرد .

تفکر ارسطو در این باره به مراتب از تفکر افلاطون روشن تر است . زیرا ارسطو معتقد است در جهان دو علت وجود دارد : صورت و ماده . از نظر او صورت نیرویی است که خود را در ماده متحقق می سازد اینجاست که صورت علت حرکت واقع می شود و ماده به خاطر صورت است که به حرکت در می آید . در واقع ارسطو معتقد بود ماده جاندار است تنها صورت که در داخل ماده است ماده را به حرکت در می آورد ماده نیز به نوبه ی خود در جستجوی این است که صورت بشود . یعنی آنرا تحقق می سازد . برای مثال : درخت بلوط ، صورت و تخم بلوط ، ماده است بلوط به درخت بلوط تبدیل می شود و صورت ( درخت بلوط ) را متحقق می سازد . درخت بلوطی که از آغاز در تخم بلوط وجود داشته ولی به مرحله ی تحقق نرسیده است . طبق نظر ارسطو رشد تخم بلوط در واقع تقلای تخم بلوط است برای تبدیل شدن به درخت بلوط . این همان چیزی است که به حرکت تخم بلوط تعبیر می کنیم .

ولی قبل از اینکه تخم بلوط ، تخم بلوط شود از ماده تشکیل شده بود که تصور یا صورت ( تخم بلوط ) در آن تبلور یافته بود . این صورت در ماده وجود داشت . و ماده نیز می کوشید که به درخت بلوط تبدیل شود و این کوشش ماده به خاطر آن صورت می گرفت که تصور درخت بلوط در آن حضور داشت. این رشته حوادث متواری را اگر به دقت زیر نظر بگیریم می بینیم که از خام ترین ماده شروع می شود و در هر مرحله که به جلو و به سوی درخت بلوط شدن پیش می رود شکلی از ماده و صورتی جدید را به نمایش می گذارد و در هر مورد ، ماده می کوشد که صورت شود و توسط صورت است که به حرکت در می آید . اینک این سوال مطرح است آیا این رشته فعل و انفعالات تا بی نهایت ادامه می یابد ؟

پاسخ ارسطو به این سوال منفی است . در انتهای این سلسه حوادث صورت خالص ، صورت بدون ماده قرار دارد . او این صورت ناب را ( محرک بی حرکت ) می نامد . صورت خالص ، علت نهایی تمام متحرکات و باشندگی های جهان است . ( خداوند ) دلیل و انگیزه ی حرکت است ولی خودش حرکت نمی کند . آیا چنین چیزی ممکن است . اگر هست چگونه ؟ ما همه تجربه ی این را داشته ایم که شخصی که از نظر ما قهرمان است بشناسیم و بخواهیم مانند او نیز ما قهرمان شویم . برای این کار ، شیوه ی زندگی شخص مورد نظر را تقلید می کنیم و بعد از مدتی بالاخره موفق می شویم که ما نیز مانند او به مقام قهرمانی برسیم داستان جاودانی هاتورن تحت عنوان : ( صورت سنگی بزرگ ) این تجربه را به زیبایی هر چه بیشتر ترسیم می نماید . در این داستان ، پسر بچه ی کوچک آنقدر به صورت مجسمه ی سنگی نگاه می کند که خودش نیز مانند او می شود . ولی صورت سنگی هرگز حرکتی از خود نشان نداد و تغییری نکرد . ( محرک بدون حرکت ) ارسطو نیز همین حال را دارد او انسان را به حرکت در می آورد ، در ماده تغییر ایجاد می کند ولی خودش حرکت نمی کند و تحت تاثیر قرار نمی گیرد تمامی جهان ، و کلیه ی موجودات و اشیاء آن آرزو را دارند که به خاطر خدا خود را متحقق سازند . وجود خداوند دلیل غایی تلاش آنها است . در حقیقت خداوند ، مرکزیتی را تشکیل می دهد که همه چیر به سوی آن در حرکت است و از این رو است که او اصل اتحاد بخش جهان می باشد . هرگونه امکان و صورت در خداوند تحقق می یابد .

خداوند ارسطو آرمان فیلسوف است . چون او تمام آن چیزی است که فیلسوف برای رسیدن به آن تلاش می کند . آن چیزی نیست جزء عقل خالص و ناب .

نگاه بهلول :

انسان از بدو پیدایش و تکامل به مانند لاک پشتی که از تخم بیرون زده و بطور ژنتیک خود را به آب می رساند او نیز ( انسان ) بطور ژنتیک وار خود را به نقطه ای بلند می رسانده و نسبت به چیزی که شاید خودشهم نمی دانست چیست ؟ اماژنتیک وار نسبت به او ( خداوند )  عرض ادب می کرد . زیرا کسی را به عنوان حاکم مطلق ژنتیک وار قبول داشت .

آری حال می خواهم در تصویر سازی ذهنم خداوند خود را تعریف کنم . با در نظر گرفتن نظریات بزرگانی مانند سقراط و افلاطون و ارسطو به این نتیجه می توان رسید که بزرگی به مانند سقراط معلم نخست با اندیشه های معنوی خود محکوم به سست اندیش شدن افکار جوانان شد و در نهایت جان خود را نیز در این ره واگذارد و با نگاهی به عملکرد او و به زبانی عامیانه و زبان قرن بیست و یکمی گرفتار افکار افراطی گردید .

اما بانگاهی به باورهای افلاطون شاگرد بزرگمرد سقراط که نگاهی می اندازیم گویا او از سرنوشت استاد درس عبرت گرفته و با انتخاب چند خدا در مسیر دیگری قدم می گذارد ولی در نهایت او هم اسیر معنویات بود یا شد نمی دانم ولی با جمله ی معروفی که گفته : ما بایستی هر چه سریعتر خود را از زمین برهانیم و به خدا وصل شویم حداقل موضوع ماده و مثل را برای پیگیری وجود خداوند بعنوان راه شروع شناخت خداوند به آیندگان هدیه کرد در هر صورت خدایان افلاطون هم قابل احترامند .

و اما ارسطو شاگرد افلاطون با تجربه اندوزی بزرگی که به لطف افلاطون در سایه ی نام بزرگی به مانند سقراط کسب کرده بود اصل مطلب افلاطون یعنی وجود خالق و آفریننده و خدایی کامل را باور کرده بود فقط به دنبال جا پای استاد قدم نهاد و بر موضوع ماده مثل در قرار گرفتن جایگاه نخست هرکدام تصویر روشنتری را ترسیم کرد . و از آن لحظه ی تاریخ به بعد آیندگان را در اندر خم پیچ کوچه ای به حال خود واگذارد و آنها را مجبور به کنکاوش برای پیدا کردن خدای خود در افکارشان کرد . حال خدای من چگونه خدایست ؟ به یاد فیلم کمال تبریزی با ، بازی پرویز پرستویی بنام مارمولک می افتم که حاجی آقا پرستویی بالای منبر می گفت : هرکس خدا را به شکلی می یابد یعنی راههای رسیدن به خداوند متفاوت است اما به خدا می رسد . حال من با این صغری و کبری چیدن در کنار هم می خواهم بگویم که خدای من خدای آزادی است ، خدای عشق است ، خدای دوستی است ، خدای ذکاوت انسانی است ، خدای خرد است ، خدای جان است و… ، با نگاهی به افکار افلاطون و باور او در داشتن چند خدا گویا او خدای واحد و تک را قبول داشت اما صفتهایی که به القاب می کرد همه از شایستگی های خدایش بوده و از بزرگی او حکایت می کرده ولی باورهای افراطی عامه مانع از درک این مسئله می شد حال صحبت همین می باشد القابی که ما در باورهایمان نسبت به خداوند می دهیم نقش تعیین کننده ای در به وجود آوردن خدا در تصویر سازی ذهنی ما می گردد زیرا خداوند قابل مشاهده نمی باشد . بیایید در تصویر سازی ذهنی خود خداوند را به زیبایی به تصویری از عشق و محبت و خرد و دانایی و …. بکشیم زیرا بعد از هر شب تاریک و تاری از سوی مشرق زمین در آفاق شرق طلوع خدای خورشید رخ می دهد و روشنایی را پدید می آورد . خداوند تاریکی در تاریکی چیزی را مشاهده نمی کند چون تصویر او گنگ و نامفهوم است نامفهوم نه با باورهای سقراط گونه زیرا به نظر من سقراط هم خدای خود خود را به گونه ای یافته بود که واقعا به دور از تجزیه و تحلیل جمع عامه ی آن زمان بود چیزی که عیان است سقراط خدای خود بود زیرا در باورهای خود درون انسانی هر انسان را خدای بیرون درون می دانست پس خدای سقراط هم قابل ستایش است وجود خداوند روح اوست که بطور ژنتیک وار در جان و خرد ماست در لحظه ی تولد هدیه ای از طرف اوست .

توانمند کیست ؟

بزرگان تفکر

بزرگان تفکر

بنام خداوند جان و خرد     کزین برتر اندیشه بر نگذرد .

همانا توانمند خود تویی البته با پیروی از اولین بیت شاهنامه فردوسی ، با لحظه ای تفکر و اندیشه در عمق معنای این یک بیت ، انسان  در بین هزاران تعریف بدون تعریف قرار می گیرد . به راستی ای دوست : آقای محترم و سرکار خانم : ( x ) پیر و جوان ، کودک و نوجوان آیا تا به حال لحظه ای با خود اندیشیده ای و در بین جان و خرد خود قاضی وجدان را قرار داده ای به چه نتیجه ای رسیده ای ، آیا اول کاری را می کنی بعد از خرد کمک می طلبی ، یا اینکه سکان اهداف را به خرد سپرده و بعد به اقدام دست می زنی . اما به هر چه دست می زنی قبلا یکبار بگو : ( تا اینکه برای همیشه در ذهن تو نقش ببندد و ملکه ی ذهن تو گردد . )

بنام خداوند جان و خرد     کزین برتر اندیشه بر نگذرد .

روانش شاد حکیم ابولقاسم فردوسی این دهقان با شرف ایرانی و طوسی.

نگاه بهلول !؟

می گویند : روزی بهلول از مکانی می گذشت که شخصی خیر هزینه ی ساخت مسجدی را متقبل شده بود . از قضا در هنگام عبور بهلول ، آن شخص خیر برای نظارت کار ساخت در محل حضور داشت . بهلول ایستاده و به کارگران و متصدیان مشغول به کار خیره شده و با خود تفکر می کرد . در همین حال بهلول متوجه صحبت های صاحب خیر ، در خطاب به حاضرین  که می گفت : ای دوستان از شما خواهش می کنم که بعد از اتمام کار مسجد نامی از من برده نشود زیرا می خواهم این مسجد به دور از هر گونه تزویر و ریا انسانی فقط برای رضای خدا و خلق خدا ساخته گردد .

بهلول بعد از اینکه این سخنان را می شنود از آن محل دور می شود و بعد از اتمام کار ساختمانی مسجد بعد مدتی و ماهی  باز می گردد و بر روی سر در مسجد می نویسد این مسجد توسط بهلول دیوانه ساخته شده است . این خبر در شهر گوش به گوش ، دهان به دهان می چرخد تا اینکه خبر نیز به گوش بانی خیر نیز می رسد این بانی خیر از شدت عصبانیت پولی به جار چی داده و مردم را در میدان شهر جمع کرده و به این شایع پراکنی ها خاتمه داده و نام خود را با تزویر و ریا و قسم و آوردن شاهد از بنا و معمارو کارگرو… گرفته تا نام بهلول دیوانه را از ذهن ها پاک کند .

بهلول همانگونه که از نامش پیداست در گوشه ای نشسته و با خود می گوید این همانی بود که از تزویر و ریا فراری بود .

همگان  باید که از روی خرد و اندیشه به گفتار و سخنان دیگران گوش فرا دهند ، و با نیروی گزینش آن سخنان و آموزشهای شنیده را به گفتار و کردار درآورند که مرهم نیک زندگی باشد و به هنگام در استواری آن بتوانند مانند آموزگاری ایستادگی و پایداری نمایند .

( اشو زرتشت )

انسان مرکز و محور اصلی تمامی آن چیزی است که ارزش فکر کردن را دارد .

(سقراط )

ما نقش قهرمان را بازی می کنیم چون ترسوییم ، نقش قدیس را بازی می کنیم چون شریرم ، نقش آدمکش را بازی می کنیم چون در کشتن همنوعان خود بی نظیریم : و اصولا از آن رو نقش بازی می کنیم که از لحظه ی تولد دروغگوییم .

( ژان پل سارتر )