
سقراط ، افلاطون ، ارسطو
یکی از کسانی که می کوشید تا مفهوم دقیق تر و پایدار تری برای خداوند بیابد سقراط بود . او تاوان پیشوا بودن در این زمینه را که موجب سوء تفاهم توده های مردم شده بود با جان خود پرداخت . مردم فکر می کردند که او اعتقاد به خدایان را در میان جوانان سست می کند . بنابراین سقراط را به خاطر گناهی که از دیده ی عامه در این زمینه مرتکب شده بود محکوم به مرگ کردند .
اما شاگرد او افلاطون ، کلمه ی خدا را به کار می برد ولی کاربردش از کلمه خیلی گیج کننده است . اغلب انسان احساس می کند که او درست مانند عامه ی مردم معتقد به چند خداست که بر قسمت های مختلف جهان حکومت می کنند . در حقیقت ، مفاهیم رایج از خدا در کارهای او به وفور یافت می شود . در سایر موارد به نظر می رسد افلاطون وجود یک خدا را که فرمانده و فرمانروای کل جهان است تبلیغ می کند . افلاطون در کتابش تحت عنوان تیمائوس شرح می دهد که چگونه ( دمیورژ ، خداوند ) معمار عالم با ترسیم مثل که از پیش آماده اند بر ماده که آن نیز از قبل وجود داشته ، جهان و موجودات آن را می سازد یا می آفریند .
اما در جای دیگر می بینیم که افلاطون از خالق جهان به عنوان منبع ارواح سخن می گوید . زیرا افلاطون معتقد به خدایان متعدد بود که هر یک از آنها به زعم او شباهت زیادی به روح آدمی داشته اند . در میان خدایان مثل خیر ، کل جهان مثل ، روح جهان ، ارواح سیارت و تمامی خدایان مذهب رایج قرار دارند . ولی در مورد خدایان ، افلاطون هرگز به صراحت سخن نگفته است . شاید افلاطون می کوشیده که از اعتقادات مردم برای تعلیم حقایق عمیق تر استفاده کند . در بعضی از نوشته های او مشاهده می شود که افلاطون سعی نکرده درباره ی به وجود آمدن جهان مثل یا ماده شرحی عرضه کند . او ظاهرا فرضش بر این است که اینها از ابتدا بوده اند . او هرگز نکوشید منبعی را که ( دمیورژ ، خداوند ) از آنجا آمده را تشریح کند . از نظر او گویا خدا نیز از ازل وجود داشته است . اما نهایتا افلاطون با دادن مثل و ماده او را وا می دارد تا تمام خدایانی را که عامه ی مردم به آن اعتقاد داشتند خلق نماید . ولی در بقیه ی رسالات افلاطون می بنیم که او خدا را به عنوان خالق همه چیز در جهان نام می برد و او را هدف موجودات عالم اعم از انسان و غیره ی آن می داند . افلاطون با عقیده به اینکه روح انسان مانند خداوند است و بدن زندان روح می باشد ، می نویسد : ما بایستی هر چه سریعتر خود را از زمین برهانیم و به خدا وصل شویم . اینجاست که می بینیم تفکر افلاطون حال و هوای عرفانی به خود می گیرد .
تفکر ارسطو در این باره به مراتب از تفکر افلاطون روشن تر است . زیرا ارسطو معتقد است در جهان دو علت وجود دارد : صورت و ماده . از نظر او صورت نیرویی است که خود را در ماده متحقق می سازد اینجاست که صورت علت حرکت واقع می شود و ماده به خاطر صورت است که به حرکت در می آید . در واقع ارسطو معتقد بود ماده جاندار است تنها صورت که در داخل ماده است ماده را به حرکت در می آورد ماده نیز به نوبه ی خود در جستجوی این است که صورت بشود . یعنی آنرا تحقق می سازد . برای مثال : درخت بلوط ، صورت و تخم بلوط ، ماده است بلوط به درخت بلوط تبدیل می شود و صورت ( درخت بلوط ) را متحقق می سازد . درخت بلوطی که از آغاز در تخم بلوط وجود داشته ولی به مرحله ی تحقق نرسیده است . طبق نظر ارسطو رشد تخم بلوط در واقع تقلای تخم بلوط است برای تبدیل شدن به درخت بلوط . این همان چیزی است که به حرکت تخم بلوط تعبیر می کنیم .
ولی قبل از اینکه تخم بلوط ، تخم بلوط شود از ماده تشکیل شده بود که تصور یا صورت ( تخم بلوط ) در آن تبلور یافته بود . این صورت در ماده وجود داشت . و ماده نیز می کوشید که به درخت بلوط تبدیل شود و این کوشش ماده به خاطر آن صورت می گرفت که تصور درخت بلوط در آن حضور داشت. این رشته حوادث متواری را اگر به دقت زیر نظر بگیریم می بینیم که از خام ترین ماده شروع می شود و در هر مرحله که به جلو و به سوی درخت بلوط شدن پیش می رود شکلی از ماده و صورتی جدید را به نمایش می گذارد و در هر مورد ، ماده می کوشد که صورت شود و توسط صورت است که به حرکت در می آید . اینک این سوال مطرح است آیا این رشته فعل و انفعالات تا بی نهایت ادامه می یابد ؟
پاسخ ارسطو به این سوال منفی است . در انتهای این سلسه حوادث صورت خالص ، صورت بدون ماده قرار دارد . او این صورت ناب را ( محرک بی حرکت ) می نامد . صورت خالص ، علت نهایی تمام متحرکات و باشندگی های جهان است . ( خداوند ) دلیل و انگیزه ی حرکت است ولی خودش حرکت نمی کند . آیا چنین چیزی ممکن است . اگر هست چگونه ؟ ما همه تجربه ی این را داشته ایم که شخصی که از نظر ما قهرمان است بشناسیم و بخواهیم مانند او نیز ما قهرمان شویم . برای این کار ، شیوه ی زندگی شخص مورد نظر را تقلید می کنیم و بعد از مدتی بالاخره موفق می شویم که ما نیز مانند او به مقام قهرمانی برسیم داستان جاودانی هاتورن تحت عنوان : ( صورت سنگی بزرگ ) این تجربه را به زیبایی هر چه بیشتر ترسیم می نماید . در این داستان ، پسر بچه ی کوچک آنقدر به صورت مجسمه ی سنگی نگاه می کند که خودش نیز مانند او می شود . ولی صورت سنگی هرگز حرکتی از خود نشان نداد و تغییری نکرد . ( محرک بدون حرکت ) ارسطو نیز همین حال را دارد او انسان را به حرکت در می آورد ، در ماده تغییر ایجاد می کند ولی خودش حرکت نمی کند و تحت تاثیر قرار نمی گیرد تمامی جهان ، و کلیه ی موجودات و اشیاء آن آرزو را دارند که به خاطر خدا خود را متحقق سازند . وجود خداوند دلیل غایی تلاش آنها است . در حقیقت خداوند ، مرکزیتی را تشکیل می دهد که همه چیر به سوی آن در حرکت است و از این رو است که او اصل اتحاد بخش جهان می باشد . هرگونه امکان و صورت در خداوند تحقق می یابد .
خداوند ارسطو آرمان فیلسوف است . چون او تمام آن چیزی است که فیلسوف برای رسیدن به آن تلاش می کند . آن چیزی نیست جزء عقل خالص و ناب .
نگاه بهلول :
انسان از بدو پیدایش و تکامل به مانند لاک پشتی که از تخم بیرون زده و بطور ژنتیک خود را به آب می رساند او نیز ( انسان ) بطور ژنتیک وار خود را به نقطه ای بلند می رسانده و نسبت به چیزی که شاید خودشهم نمی دانست چیست ؟ اماژنتیک وار نسبت به او ( خداوند ) عرض ادب می کرد . زیرا کسی را به عنوان حاکم مطلق ژنتیک وار قبول داشت .
آری حال می خواهم در تصویر سازی ذهنم خداوند خود را تعریف کنم . با در نظر گرفتن نظریات بزرگانی مانند سقراط و افلاطون و ارسطو به این نتیجه می توان رسید که بزرگی به مانند سقراط معلم نخست با اندیشه های معنوی خود محکوم به سست اندیش شدن افکار جوانان شد و در نهایت جان خود را نیز در این ره واگذارد و با نگاهی به عملکرد او و به زبانی عامیانه و زبان قرن بیست و یکمی گرفتار افکار افراطی گردید .
اما بانگاهی به باورهای افلاطون شاگرد بزرگمرد سقراط که نگاهی می اندازیم گویا او از سرنوشت استاد درس عبرت گرفته و با انتخاب چند خدا در مسیر دیگری قدم می گذارد ولی در نهایت او هم اسیر معنویات بود یا شد نمی دانم ولی با جمله ی معروفی که گفته : ما بایستی هر چه سریعتر خود را از زمین برهانیم و به خدا وصل شویم حداقل موضوع ماده و مثل را برای پیگیری وجود خداوند بعنوان راه شروع شناخت خداوند به آیندگان هدیه کرد در هر صورت خدایان افلاطون هم قابل احترامند .
و اما ارسطو شاگرد افلاطون با تجربه اندوزی بزرگی که به لطف افلاطون در سایه ی نام بزرگی به مانند سقراط کسب کرده بود اصل مطلب افلاطون یعنی وجود خالق و آفریننده و خدایی کامل را باور کرده بود فقط به دنبال جا پای استاد قدم نهاد و بر موضوع ماده مثل در قرار گرفتن جایگاه نخست هرکدام تصویر روشنتری را ترسیم کرد . و از آن لحظه ی تاریخ به بعد آیندگان را در اندر خم پیچ کوچه ای به حال خود واگذارد و آنها را مجبور به کنکاوش برای پیدا کردن خدای خود در افکارشان کرد . حال خدای من چگونه خدایست ؟ به یاد فیلم کمال تبریزی با ، بازی پرویز پرستویی بنام مارمولک می افتم که حاجی آقا پرستویی بالای منبر می گفت : هرکس خدا را به شکلی می یابد یعنی راههای رسیدن به خداوند متفاوت است اما به خدا می رسد . حال من با این صغری و کبری چیدن در کنار هم می خواهم بگویم که خدای من خدای آزادی است ، خدای عشق است ، خدای دوستی است ، خدای ذکاوت انسانی است ، خدای خرد است ، خدای جان است و… ، با نگاهی به افکار افلاطون و باور او در داشتن چند خدا گویا او خدای واحد و تک را قبول داشت اما صفتهایی که به القاب می کرد همه از شایستگی های خدایش بوده و از بزرگی او حکایت می کرده ولی باورهای افراطی عامه مانع از درک این مسئله می شد حال صحبت همین می باشد القابی که ما در باورهایمان نسبت به خداوند می دهیم نقش تعیین کننده ای در به وجود آوردن خدا در تصویر سازی ذهنی ما می گردد زیرا خداوند قابل مشاهده نمی باشد . بیایید در تصویر سازی ذهنی خود خداوند را به زیبایی به تصویری از عشق و محبت و خرد و دانایی و …. بکشیم زیرا بعد از هر شب تاریک و تاری از سوی مشرق زمین در آفاق شرق طلوع خدای خورشید رخ می دهد و روشنایی را پدید می آورد . خداوند تاریکی در تاریکی چیزی را مشاهده نمی کند چون تصویر او گنگ و نامفهوم است نامفهوم نه با باورهای سقراط گونه زیرا به نظر من سقراط هم خدای خود خود را به گونه ای یافته بود که واقعا به دور از تجزیه و تحلیل جمع عامه ی آن زمان بود چیزی که عیان است سقراط خدای خود بود زیرا در باورهای خود درون انسانی هر انسان را خدای بیرون درون می دانست پس خدای سقراط هم قابل ستایش است وجود خداوند روح اوست که بطور ژنتیک وار در جان و خرد ماست در لحظه ی تولد هدیه ای از طرف اوست .
مربوط به موضوع های: فلسفه | بر چسب ها: لائیک, مکتب بی خدایی, خدا کیست, خداوند